گذری به کوچه ی سبز شاعری
ردپای شعردر لحظه های تنهایی
سلامممممممی گرم به همه ی دوستان عزیز وتشکر وسپاس از دوستانی که همواره به یادم هستند وسایه ی لطفشون را از ما کم نمی کنند.نوروز برهمگی مبارک امیدوارم همزمان با سال جدید خودمون هم جدید وبه روز بشیم انشاالله سال جدید بیشتر بهتون سرمیزنم.شما هم برای تبریک سال نو تشریف بیارید بد نیست.چشم انتظارمممممممممم. سالی خوب وسرشار از امید وموفقیت را برای همتون آرزو میکنم. ساقیا آمدن عید مبارک بادت این دفعه کاملا بی مقدمه می نویسم دلم برای یک بارون درست وحسابی تنگ شده بارش بارونی که وقتی زیرش می ایستم خیس خیس بشم ومثل همیشه زیر بارون قدم بزنم و زیر لب بگم: چترها را باید بست زیر باران باید رفت. خدایا میگن بارون گریه ی توست.من که میدونم خیلی دلت از زمینی ها گرفته پس چرا بغضت را نمی شکنی. چقد دلم برای پرت کردن گلوله های برف به شیشه های خونه همسایه تنگ شده خدایا این دفعه جدی جدی با بندهات قهر کردی اما نه اگه قهر میکردی که اوضاع به مراتب خیلی بدتر بود.یکم اخم کردی که حساب کار بیاد دستمون چقد ما می ترسیم...کاش می ترسیدیمممممممممممممم... زیبایی زمستون به برفش.تورو خدا دعا کنید برف بیاد. خدایا خیلی پشیمونیم گریه کن. عموجان آب... سکینه (به سمت عباس می رود) ای عم، به فدات جسم زارم من طاقت تشنگی ندارم بنگر که حزین ودل کبابم بی تاب زبهر قطره آبم رحمی به صغیری من زار غیر از تو نبد مرا پرستار عباس(ع) ای سکینه، بردی از جانم قرار وتاب را غیر اشک این دم کجا دارم سراغ آب را من ندارم آب جز اشک دو عین اندر این دشت ای گل باغ حسین امام که بی طاقتی کودک را می بیند یک مشک خشکیده به عباس می دهد وخطاب به او: ای میر علم دار من ونور دوچشمان ای قوت بازوی من وبهترم از جان بردار یکی مشک وروان شو سوی میدان عباس به اردوگاه دشمن می رود... حضرت عباس وامام حسین(ع) به میدان جنگ می روند وقرار می گذارند پشت بر پشت هم با دشمن بجنگند واجازه ندهند دشمن بین آنها جدایی بیاندازد. امام خطاب به برادر: برادر، وقت آن شد هردو در خون غوطه ور گردیم به فردوس برین زین دشت وهامون هم سفر گردیم بدان یک ساعت دیگر من وتو از جفا وکین شده لب تشنه بی سر از ستم های شرار امروز عباس(ع): نهم پا در رکاب اما زتنهاییم می گریند یتیمان ازیمین، کلثوم وزینب از یسار امروز چه بودی فاطمه بودی در این صحرای شور انگیز که کردی پاک از روی حسین، گردوغبار امروز حسین لب تشنه ومن تشنه لب، این بی عدد کافر براین لشکر کنم، تنها ، خداوندا چه کار امروز و... ابن سعد خطاب به لشکر: سپاه کینه ، دگر باره کینه ور تازید میان این دو برادر جدایی اندازید (نقشه شوم دشمن عملی می گردد ومیان دوبرادر جدایی می افتد.عباس در حالی که درفرات ، مشتی پراز آب کرده تابنوشد ناگهان آب را می ریزد...) به دریا پا نهاد وخشک لب بیرون شد از دریا مروت بین جوانمردی نگر غیرت تماشا کن عباس به جست وجوی برادر به خیمه برمی گردد وچون امام به خیمه گاه می آید، عباس به میدان رفته است وزمانی که عباس با دست بریده به خیمه گاه می آید، اما به جست وجوی عباس به قلب سپاه رفته، بی آن که این دوبرادر هم دیگر را ببینند. اوج فاجعه زمانی است که دوبرادر درمیانه ی میدان هم دیگر را می بینند وعباس درحالی که غرقه به خون است دروسط میدتن بر زمین می افتاده. عباس(ع): هر نفس حمد خداوندی که نیکو اخترم شد به یاری حسین، دستم جدا از پیکرم ایا نتیجه ی امیدواری احباب بیا برادر درخون تپیده را دریاب امام به بالین برادر می شتابد، سراو را به دامن می گیرد وخونابه از چهره اش پاک می کند ومی گرید وطبال آهنگ عزا را به شدت می نوازد. با تلخیص وتصرف از کتاب «تعزیه وتعزیه خوانی» این الطالب بدم المقتول بکربلا ادامه داستان شیخ شراب را از دست یار گرفت ونوشید ودین از دست داد شیخ بیچاره هم جز فرمان کاری نمی توانست بکند یک سال گذشت واو خوک بانی نیز کرد.پیرکعبه به کجا کشیده شدو یاران او هم نمی توانستند کاری بکنند وشیخ را می دیدند که روز به روز نابود تر می شود شیخ یاری داشت که ترک دنیا نموده بود و عزلت گزیده بود وقتی شیخ را دراین اوضاع دید از حالش پرسید وگفت : او را چه شده.برایش گفتند که چه ها کشیده و... رو به یاران کرد وگفت: شما یاران وفاداری نیستید که تاکنون چاره ای نکرده اید.باید همگی چهل شب معتکف شویم تا پاک شویم وخدا شیخ را از این عشق نجات دهد. چهل شب شیخ ویاران همگی با خدا خلوت گزیدند و خلوص ورزیدند و دل را جز از خدا خالی نمودند. شیخ توبه نمود وگناهش بخشوده شد وآنچه را فراموش نموده بود به خاطر آورد.غسلی نمود ولباس زرتشتیان از تن بدراورد.همان شب دختر ترسا خواب دید که آفتاب کنارش افتاده ولب به سخن گشوده و می گوید:بسوی شیخ برو هم مذهب او شو وتویی که او را پلید نمودی به نزد او برو وپاک شو. دختر از خواب برخاست وبی تاب و مضطرب شد و آتش بجانش افتاد وبدنبال شیخ رفت.به شیخ خبر رسید که دختر ترسا از دینش بیرون آمده ومشتاق دیدارتان است.شیخ ویاران بسویش رفتند.دختر تا چشمش به شیخ افتاد چون ابر بهار گریست پیر اسلام را بر دختر عرضه نمود ودختر مسلمان شد.آن هنگام که نور ایمان در قلب دختر متجلی شد وحقیقت عشق را دریافت به شیخ گفت: دگر تاب فراق ندارم این را گفت وجان سپرد ورفت به بسوی ملکوت زین چنین افتد بسی در راه عشق این کسی داند که هست آگاه عشق منتظر نظرات ارزشمندتونم ن م: آنچه بر شیخ گذشت از دو بعد قابل تامل است. 1.اگر عاشق شدیم آن هم چنین عشق مقدسی "عشق به خدا" نباید مغرور شویم. 2.به او اعتماد کنیم و در راه امتحانات او صبور و موفق باشیم.
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود در کمال از هرچه گویم بیش بود در زمان های بسیار دور پیر عارفی می زیست که در کمال وعرفان سرآمد همگان بود واز نظر عرفان وکرامات زبانزد خاص وعام بود ومریدان بسیار داشت.شیخی که فاصله ی اندکی تا لقاءالله داشت. شبی خواب عجیبی دید که در تعبیرش در ماند به این منظور با چهارصد تن از یاران مخلصش به طرف شهر روم حرکت کردند وپس از گشت وگذار بسیار در روم به ایوان زیبایی رسیدند که دختری خوش منظر وخوش قدوبالا روی آن نشسته بود. شیخ هرچه کرد جلوی این نگاه بی تدبیر را بگیرد نتوانست ونمی توانست از آن دختر چشم بردارد. تمام وجودش آتش گرفت.عشق تمام وجودش را فراگرفت.ازآن لحظه دیگر نه خواب داشت نه طاقت دوری یار را، حالش دگرگون شده بود. شبی یاران دور شیخ جمع شدند تا او را از این حالت در بیارند.هرکدام نصیحتی کرد و شیخ را موعظه نمود که تو دیگر چرا، اما شیخ اصلا در این حال وهواها نبودوجز نگاه یار چیزی خاطرش نبود. درانتها همه دانستند کار شیخ از ای حرفها گذشته و... شیخ شد خلوت نشین کوی یار و براساس رسم قدیم در طویله ای که نزدیک خانه ی یار بود عزلت گزید و دو ماه در کنار سگان و... سرکرد تا اینکه دختر فهمید شیخ دل در گروش دارد.خود را به بی خبری زد ونزد شیخ آمد و گفت:از چه بی تابی ای پیرمرد. شیخ از عشقش گفت واز بی قراری وفراق و دختر ترسا او را تمسخر کرد وگفت :خجالت بکش اکنون وقت مرگ توست و باید درفکر قبر و مرگ وکافور باشی. پیر گفت: هرچه میخواهی بگو اما من دست از این عشق برنمی دارم .اینقدر ناز مکن، هرچه گویی میکنم تا تورا بدست آورم.یا دلم را پس بده یا با من بساز دختر گفت: چهار کار به تو پیشنهاد میکنم اگر یکی از اینها را انجام دهی به وصالم میرسی.باید شراب بخوری یا قرآن بسوزانی یا به بت سجده کنی یا درکل دست از ایمانت بکشی. سجده کن پیش بت وقرآن بسوز خمر نوش ودیده ایمان بدوز شیخ پذیرفت تا شراب بنوشد و... ادامه داستان آپ بعدی.بچه ها اگه زودبه زود بیایند ومطالب را بخونید زود آپ میکنم منتظر حضور شما ونظرات ارزشمندتونممممممممممممم
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هرکس پنج روز نوبت اوست
از دل مجنون که بگذریم وبخواهیم سری هم به لیلی بزنیم.به گوشه ای دیگر از این داستان برمیخوریم لیلی نیز اسیر عشقی شده که تاکنون آن را تجربه نکرده بود در گوشه ای از اتاقش نشسته و به قیس می اندیشد جوانی که اکنون میداند بسیار دوستش دارد.کاش میتوانست آتش این عشق را در خود خاموش کند چون توان وجسارت بیان این عشق را ندارد، با خود می گوید اکنون او کجاست وچه میکند کاش میتوانستم او را ببینم وعاشقانه در چشمانش زل بزنم وبگویم من نیز اسیر این نگاهم کی میشود این فاصله ها ازبین برود.خدایا یعنی تاب خواهم آورد این همه دوری وفراق را بعد از جنگی که بین قبیله لیلی ومجنون در گرفت وقبیله مجنون پیروز شد.پدر لیلی به این وصلت راضی شد وقرار خواستگاری گذاشته شد.روز وصال نزدیک بود ودل در دل این دو دلباخته نبود.روز خواستگاری فرارسید ولیلی خانه را برای پذیرایی از یار آماده کرد.خدایا مدتها منتظر چنین روزی بودم یعنی باور کنم این روز فرا رسیده...
معشوق آمد با گل سرخی دردست وقلبی مملو از عشق واشتیاق ، اما نتوانست نگاه یار را تحمل کند.آن هنگام که لیلی در چشمان مجنون خیره شد .قیس اختیار از دست داد وحرکات غیر طبیعی او باعث شد پدر لیلی به سلامت عقلانی او شک کند ودخترش را به او نسپارد. قیس دیگر طاقت این همه دوری را نداشت.ناکام به سوی جنگلها خزید تا با فریادی خود را تخلیه کند اما لیلی باید به کجا می رفت وبا که راز دل می گفت.مجنون در کنار درختی نشسته بود وبا خود میگفت چه راحت همه چیز را از دست دادم درصورتیکه چند قدمی با یار فاصله داشتم.وای برمن ، همه چیز را خراب کردم/بیچاره لیلی، اکنون در دل او چه میگذرد. بعد ازسالها آوازه ی دختر سیه چشم لیلی نام در همه جا پیچید ومجنون بود که باعث این شهرت شده بود ویکی از تاجران مشهور بنام ابن سلام به امید بدست آوردن لیلی به قبیله ی آنها آمد ولیلی را از پدر خواستگاری کرد ولیلی برخلاف میل باطنی به عقد این جوان درآمد.چقدر سخت بود.لیلی تمام شب را بیدار بود وبه لحظات خوشی که درکنار قیس سپری کرده بود می اندیشید، چطور درکنار مردی که اندکی علاقه به او ندارم خوشبخت باشم.نه من تاب نخواهم آورد. فووووووووت …. سلام دوستان خوبم پارسال تو چنین روزی وب من متولد شد و امروز جشن یک سالگی وبم هست. همه ی شما دعوتید، با حضورتون جشنمون را صفا ببخشید. امیدوارم این وب از امروز که روز تولدش هست بهتر وبهتر بشه وبتونه مفید باشه منتظرتونم ، به این جشن بیایند شمع ها را فوت نمیکنه تا شما بیایند پس چشم انتظارمون نزارید. بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد اینا یه یادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزیزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون 
صبحدم مرغ چمن با گلِ نوخاسته گفت:
« ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت!»
گل بخندید که: «از راست نرنجیم، ولی
« هیچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!
« گر طمع داری از این جامِ مُرصّع مِیِ لعل
« دُرّ و یاقوت به نوکِ مژهات باید سفت! »
□
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاکِ دَرِ میخانه به رخسار نرفت.
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا مِی ده و کوتاه کن این گفت و شنفت!
□
در گلستانِ اِرَم، دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل ز نسیم سحری میآشفت
گفتم: «ای مَسْنَدِ جم! جام جهانبینت کو؟»
گفت: «افسوس که آن دولتِ بیدار بخفت!»










.این همه سال عبادت وبندگی را به جامی شراب فروخت وفاصله ها شروع شد
.شیخ خوش خیال که اکنون کمربند مخصوص ترسایان را به کمر داشت رو به دختر کرد وگفت: آنچه گفتی انجام دادم الوعده وفا
. دختر که بسیار زیرک بود گفت: اینگونه نمی شود مهر من سنگین است واین راه "عشق به من" پیچ وخم بسیار دارد.مرا سیم زر بسیار بایدوباید یک سال خوک بانی وکنی و...

.یکی از یاران شیخ که یاری باتدبیر وزیرک بود به نزدشیخ آمد وگفت باخود چه کرده ای باید باهم به سوی کعبه برویم واز نو عهد ببندیم وتلاش کنی در ترک این عشق.شیخ را به خانه معبود برد تا همه چیز را ازنو شروع کند

شب چهلم آن مرید عاشق پیامبر(ص) به خواب دیدو گفت : ای نبی خدا شیخ ما را دریاب .حضرت فرمودند:ای مرد بلند همت خوش دل باش که شیخ را از بند در آوردم وآن سیاهی که میان او وخدا بود را به شبنم تبدیل نمودم.


وگفت: شرمنده ام و... کمکم کن تا هم دینت شوم که بیش از این دوست ندارم در غفلت باشم .


این یقین از جان و دل باید شنید نه به نفس آب وگل باید شنید





.
خواب دید درشهر روم بر بتی سجده می کند وچون چند شب مداوم این خواب تکرار شد.در تعبیرش مصمم شد وبه یاران گفت میخواهم به شهر روم سفرکنم وتعبیر خوابم را بیابم.
دختر لحظه ای نقاب از صورت کنار زد وتیر نگاهش قلب شیخ را نشانه گرفت.




























.کاش این محدودیت ها نبود.در چند برخوردی که با قیس داشته بود سعی کرده بود این عشق را بیان کند وبگونه ای به او بفهماند که من نیز...




چه روزی بود.چقدر تلخ، هیچ کدام فکر نمی کردند اینگونه به این سادگی همه چیز تمام شود.




آری با خود می اندیشید که دیگر آن نگاه وآن همه عشق وزیبایی را تجربه نخواهد کرد از این پس چگونه زندگی کنم .
ادامه مطلب

فوووووووت …..
فووووووووت …
فوووووووت ….
بیا شعما رو فوت کن !!!
تولدت مبارک












اینم کیک تولد




![]()




| Design By : Pichak |
