ادامه داستانلبخندهوراقلب

 

شیخ شراب را از دست یار گرفت ونوشید ودین از دست دادابله.این همه سال عبادت وبندگی را به جامی شراب فروخت وفاصله ها شروع شدقهر.شیخ خوش خیال که اکنون کمربند مخصوص ترسایان را به کمر داشت رو به دختر کرد وگفت: آنچه گفتی انجام دادم الوعده وفامنتظر. دختر که بسیار زیرک بود گفت: اینگونه نمی شود مهر من سنگین است واین راه "عشق به من" پیچ وخم بسیار دارد.مرا سیم زر بسیار بایدوباید یک سال خوک بانی وکنی و...دروغگوهیپنوتیزم

شیخ بیچاره هم جز فرمان کاری نمی توانست بکند یک سال گذشت واو خوک بانی نیز کرد.پیرکعبه به کجا کشیده شدو یاران او هم نمی توانستند کاری بکنند وشیخ را می دیدند که روز به روز نابود تر می شودکلافه.یکی از یاران شیخ که یاری باتدبیر وزیرک بود به نزدشیخ آمد وگفت باخود چه کرده ای باید باهم به سوی کعبه برویم واز نو عهد ببندیم وتلاش کنی در ترک این عشق.شیخ را به خانه معبود برد تا همه چیز را ازنو شروع کندقلب

شیخ یاری داشت که ترک دنیا نموده بود و عزلت گزیده بود وقتی شیخ را دراین اوضاع دید از حالش پرسید وگفت : او را چه شده.برایش گفتند که چه ها کشیده و...

رو به یاران کرد وگفت: شما یاران وفاداری نیستید که تاکنون چاره ای نکرده اید.باید همگی چهل شب معتکف شویم تا پاک شویم وخدا شیخ را از این عشق نجات دهد.متفکر

چهل شب شیخ ویاران همگی با خدا خلوت گزیدند و خلوص ورزیدند و دل را جز از خدا خالی نمودند.تشویقشب چهلم آن مرید عاشق پیامبر(ص) به خواب دیدو گفت : ای نبی خدا شیخ ما را دریاب .حضرت فرمودند:ای مرد بلند همت خوش دل باش که شیخ را از بند در آوردم وآن سیاهی که میان او وخدا بود را به شبنم تبدیل نمودم.هورافرشته

شیخ توبه نمود وگناهش بخشوده شد وآنچه را فراموش نموده بود به خاطر آورد.غسلی نمود ولباس زرتشتیان از تن بدراورد.همان شب دختر ترسا خواب دید که آفتاب کنارش افتاده ولب به سخن گشوده و می گوید:بسوی شیخ برو هم مذهب او شو وتویی که او را پلید نمودی به نزد او برو وپاک شو.چشمک

دختر از خواب برخاست وبی تاب و مضطرب شد و آتش بجانش افتاد وبدنبال شیخ رفت.به شیخ خبر رسید که دختر ترسا از دینش بیرون آمده ومشتاق دیدارتان است.شیخ ویاران بسویش رفتند.دختر تا چشمش به شیخ افتاد چون ابر بهار گریست گریهوگفت: شرمنده ام و... کمکم کن تا هم دینت شوم که بیش از این دوست ندارم در غفلت باشم .بازنده

پیر اسلام را بر دختر عرضه نمود ودختر مسلمان شد.آن هنگام که نور ایمان در قلب دختر متجلی شد وحقیقت عشق را دریافت به شیخ گفت: دگر تاب فراق ندارم این را گفت وجان سپرد ورفت به بسوی ملکوتفرشتهبغل

زین چنین افتد بسی در راه عشق                      این کسی داند که هست آگاه عشق

قلباین یقین از جان و دل باید شنید                        نه به نفس آب وگل باید شنیدقلب

منتظر نظرات ارزشمندتونمقلب

ن م: آنچه بر شیخ گذشت از دو بعد قابل تامل است.

1.اگر عاشق شدیم آن هم چنین عشق مقدسی "عشق به خدا" نباید مغرور شویم.

2.به او اعتماد کنیم و در راه امتحانات او صبور و موفق باشیم.به من زنگ بزنبای بای



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ | ۸:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()

شیخ صنعان پیر عهد خویش بود                 در کمال از هرچه گویم بیش بود

در زمان های بسیار دور پیر عارفی می زیست که در کمال وعرفان سرآمد همگان بود واز نظر عرفان وکرامات زبانزد خاص وعام بود ومریدان بسیار داشت.شیخی که فاصله ی اندکی تا لقاءالله داشت.فرشته

شبی خواب عجیبی دید که در تعبیرش در ماندخواب.کلافهخواب دید درشهر روم بر بتی سجده می کند وچون چند شب مداوم این خواب تکرار شد.در تعبیرش مصمم شد وبه یاران گفت میخواهم به شهر روم سفرکنم وتعبیر خوابم را بیابم.متفکر

به این منظور با چهارصد تن از یاران مخلصش به طرف شهر روم حرکت کردند وپس از گشت وگذار بسیار در روم به ایوان زیبایی رسیدند که دختری خوش منظر وخوش قدوبالا روی آن نشسته بود.قلبدختر لحظه ای نقاب از صورت کنار زد وتیر نگاهش قلب شیخ را نشانه گرفت.

شیخ هرچه کرد جلوی این نگاه بی تدبیر را بگیرد نتوانست ونمی توانست از آن دختر چشم بردارد.سوالقلبقلبقلب

تمام وجودش آتش گرفت.عشق تمام وجودش را فراگرفت.ازآن لحظه دیگر نه خواب داشت نه طاقت دوری یار را، حالش دگرگون شده بود.ابلهقلب

شبی یاران دور شیخ جمع شدند تا او را از این حالت در بیارند.هرکدام نصیحتی کرد و شیخ را موعظه نمود که تو دیگر چرا، اما شیخ اصلا در این حال وهواها نبودوجز نگاه یار چیزی خاطرش نبود.هیپنوتیزمگریه

درانتها همه دانستند کار شیخ از ای حرفها گذشته و...نگرانقلب

شیخ شد خلوت نشین کوی یار و براساس رسم قدیم در طویله ای که نزدیک خانه ی یار بود عزلت گزید و دو ماه در کنار سگان و... سرکرد

تا اینکه دختر فهمید شیخ دل در گروش دارد.خود را به بی خبری زد ونزد شیخ آمد و  گفت:از چه بی تابی ای پیرمرد.

شیخ از عشقش گفت واز بی قراری وفراق و دختر ترسا او را تمسخر کرد وگفت :خجالت بکش اکنون وقت مرگ توست و باید درفکر قبر و مرگ وکافور باشی.

پیر گفت: هرچه میخواهی بگو اما من دست از این عشق برنمی دارم .اینقدر ناز مکن، هرچه گویی میکنم تا تورا بدست آورم.یا دلم را پس بده یا با من بساز

دختر گفت: چهار کار به تو پیشنهاد میکنم اگر یکی از اینها را انجام دهی به وصالم میرسی.باید شراب بخوری یا قرآن بسوزانی یا به بت سجده کنی یا درکل دست از ایمانت بکشی.از خود راضیبازندهشیطانتعجب

سجده کن پیش بت وقرآن بسوز                  خمر نوش ودیده ایمان بدوز

شیخ پذیرفت تا شراب بنوشد و...تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

ادامه داستان آپ بعدی.بچه ها اگه زودبه زود بیایند ومطالب را بخونید زود آپ میکنمقلب

منتظر حضور شما ونظرات ارزشمندتونممممممممممممملبخند



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هرکس پنج روز نوبت اوست

از دل مجنون که بگذریم وبخواهیم سری هم به لیلی بزنیم.به گوشه ای دیگر از این داستان برمیخوریم

لیلی نیز اسیر عشقی شده که تاکنون آن را تجربه نکرده بود در گوشه ای از اتاقش نشسته و به قیس می اندیشدخیال باطل

جوانی که اکنون میداند بسیار دوستش دارد.کاش میتوانست آتش این عشق را در خود خاموش کند چون توان  وجسارت بیان این عشق را ندارد،خجالتگریه

 با خود می گوید اکنون او کجاست وچه میکند کاش میتوانستم او را ببینم وعاشقانه در چشمانش زل بزنم وبگویم  من نیز اسیر این نگاهمبه من زنگ بزن.کاش این محدودیت ها نبود.در چند برخوردی که با قیس داشته بود سعی کرده بود این عشق را بیان کند وبگونه ای به او بفهماند که من نیز...قلبدل شکسته

کی میشود این فاصله ها ازبین برود.خدایا یعنی تاب خواهم آورد این همه دوری وفراق را

بعد از جنگی که بین قبیله لیلی ومجنون در گرفت وقبیله مجنون پیروز شد.پدر لیلی به این وصلت راضی شد وقرار خواستگاری گذاشته شد.روز وصال نزدیک بود ودل در دل این دو

 دلباخته نبود.روز خواستگاری فرارسید ولیلی خانه را برای پذیرایی از یار آماده کرد.خدایا مدتها منتظر چنین روزی بودم یعنی باور کنم این روز فرا رسیده...مژهبغلمنتظر

معشوق آمد با گل سرخی دردست وقلبی مملو از عشق واشتیاق ، اما نتوانست نگاه یار را تحمل کند.آن هنگام که لیلی در چشمان مجنون خیره  شد .قیس اختیار از دست داد وحرکات

غیر طبیعی او باعث شد پدر لیلی به سلامت عقلانی او شک کند ودخترش را به او نسپارد.افسوسچه روزی  بود.چقدر تلخ، هیچ کدام فکر نمی کردند اینگونه به این سادگی همه چیز تمام شود.

لیلی در کنار مجنون

قیس دیگر طاقت این همه دوری را نداشت.ناکام به سوی جنگلها خزید تا با فریادی خود را تخلیه کند اما لیلی باید به کجا می رفت وبا که راز دل می گفت.مجنون در کنار درختی نشسته بوددل شکستهمتفکرافسوسآخ

 وبا خود میگفت چه راحت همه چیز را از دست دادم  درصورتیکه چند قدمی با یار فاصله داشتم.وای برمن ، همه چیز را خراب کردم/بیچاره لیلی، اکنون در دل او چه میگذرد.

بعد ازسالها آوازه ی دختر سیه چشم لیلی نام در همه جا پیچید ومجنون بود که باعث این شهرت شده بود ویکی از تاجران مشهور بنام ابن سلام به امید بدست آوردن لیلی به قبیله ی

آنها آمد ولیلی را از پدر خواستگاری کرد ولیلی برخلاف میل باطنی به  عقد این جوان درآمد.چقدر سخت بود.لیلی تمام شب را بیدار بود وبه لحظات خوشی که درکنار قیس سپری

کرده بود می اندیشید، خوابآری با خود می اندیشید که دیگر آن نگاه وآن همه عشق وزیبایی را تجربه نخواهد کرد  از این پس چگونه زندگی کنم .

چطور درکنار مردی که اندکی علاقه به او ندارم خوشبخت باشم.نه من تاب نخواهم آورد.ناراحت



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.