صبحدم مرغ چمن با گلِ نوخاسته گفت:
« ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت!»
گل بخندید که: «از راست نرنجیم، ولی
« هیچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!
« گر طمع داری از این جامِ مُرصّع مِیِ لعل
« دُرّ و یاقوت به نوکِ مژه‌ات باید سفت! »



تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاکِ دَرِ میخانه به رخسار نرفت.
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا مِی ده و کوتاه کن این گفت و شنفت!



در گلستانِ اِرَم، دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل ز نسیم سحری می‌آشفت
گفتم: «ای مَسْنَدِ جم! جام جهان‌بینت کو؟»
گفت: «افسوس که آن دولتِ بیدار بخفت!»



تاريخ : شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.