گریه در میان من وتو فاصله هاست گریه

گاه می اندیشم متفکر

 

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری؟

دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

 

چشم های تو به من آرامش می بخشد و

تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگانی من هستی

 

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

 

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

 

آه می بینم،می بینم

تو به اندازه ی تنهایی  من خوشبختی

من با اندازه ی زیبایی تو غمگینم

 

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را درخور ؟

هیچ!

من چه دارم که سزاوار تو ؟

هیچ!

 

تو همه زندگانی من هستی

تو چه داری ؟ همه چیز

تو چه کم داری ؟ هیچ

 

بی تو می فهمیدم ،چون چناران کهن

از درون، تلخی واریزم را

 

کاهش جان من این شعر من است

 

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی

 

نه دریغا !هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

بی تو سرگردان تر،از پژواکم

 

درکوه ،گردبادی در دشت

برگ پاییزی ،درپنجه باد

 

بی تو پنداری :سنگم نه اشکم ،دردم،آهم.



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.