"برگرفته از کتاب ماه درآب"

 

از دوردست صدای عطش عطش وعموعمو در نخلستان پیچیده بود.

ودر چند قدمی صدای آب که موج بر موج می غلتید وخنک وزلال می گذشت.

عباس دمی درنگ کرد.عرق از پیشانی گرفت.

لبها،خشکیده وترک بسته وحنجره در حسرت آب می سوخت.

فریاد بلندتر برخاست:"عمو عمو"آب،آب " مشک ها را برشانه جابجا کرد.

عباس اسوه فداکاری

کسی در عباس فریاد می زند

بنوش بنوش ،تا توان جنگیدن باشد.

بنوش تا توان رساندن آب به خیمه ها باشد.

بنوش تا در خیمه سهمی از آب برنداری.

مگر چیزی از فرات کم می شود...

مگر حسین راضی نیست ؟ مگر ...

نه نه ،موجی قوی تر از درون می گوید:حسین تشنه است.

اصغر را قطره ای آب کافی است .رقیه چند دفعه در بدرقه

تو افتاد ... نه ... هرگز ،آنها تشنه ترند !

اصلا به آب نگاه کن ،چه می بینی ؟

این کیست که در آب ،چشم در چشم تو دوخته است.

عباس به آب نگریست.

در آب ،حسین بود ،موج ها در حسرت خویش، حسین می نگاشتند.

صدای موج حسین بود.به خویش برگشت ودر خویش جز حسین

ندید و... حسین تشنه بود.

آب بنوش عباس!

آب خنک وزلال وگورا با عباس سخن می گفت.

دست رشید عباس درآب رفت.

نوازش آب با دستهای تشنه وجان تشته تر چه می کند.

قطره های عزیز از کف می چکید.

آب را بالا آورد تا فضای دهان رسید.

نسیم خنک آب چهره ی عباس را می نواخت.

ساقی بنوش ، گوارایت باد.

باز در موج ها ولوله افتاد .حسین ،حسین ،حسین.

آفرین عباس،جانم فدای عباس ،قربان وفا وغیرتت ،عزیزم

آب را پاشید وآب در حسرت لب های عباس سر به زیر

از تیررس نگاه او گریخت.

 

"دکتر محمد رضا سنگری"

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.