انسان همیشه تنهاست

تنهای تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تنها

ادم ها دوستان زیادی دارند، خانواده ، فامیل و............

اما باز هم تنها هستند وجز خداوند کسی را در این دنیا وآن دنیا ندارند

شاید اشتباه خیلی از ما انسانها همین باشه که فکر میکنیم

دور وبرمون خیلی شلوغه وهیچ وقت تنها نمیشیم وتنها نیستیم

اما با یک حسابگری عاقلانه می فهمیم که خیلیییییییییییی بیش از انچه فکرش را بکنیم  تنهاییم

مشکل اصلی همین جاست.ما آدم ها حضور همه را توی زندگیمون حس میکنیم

اما اون اصل کاری را از زندگیمون حذف میکنیم.اونیکه همیشه با ماست وبا ما می مونه

واصلا دلیل بودن ماست*

کسی که دوستش داریم و گاهی با خوندن یک شعر ، یک مطلب و.....به یادش می افتیم

واز اعماق وجود حسش میکنیم.

اما خیلی بی رحمانه است که خیلی وقتها فراموشش میکنیم وبیخودی ازش گله می کنیم

اشتباهاتمون را از چشم اون می بینیم وترکش می کنیم وبزرگترین اشتباه را زمانی میکنیم

که دیگه با اون حرف نمی زنیم ونمادهای اون را با خودش اشتباه میگیریم

تا حالا عاشق شدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا به عشق اندیشیده اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

میدونید زمانیکه یه انسان عاشق میشه چه حسی داره؟

میدونید که این عشق های کوچک زمینی که اگه درست هدایت بشه به عشق های بزرگ آسمونی منتهی میشه

همونطور که سهراب میگه: زندگی چون پیچک است ، انتهایش می رسد به خداااا

اما حیف...............

ما اغلب راه را اشتباه می ریم واون عشق کوچک که وسیله است برای رسیدن به عشق حقیقی

میشه عشق اصلی و..........

مولانا ، حافظ، سهراب وخیلی از عارفان وشاعران این عشق های کوچک را بزرگ کردند

وبرای معشوق ابدی چقدر زیبا سرودند

که بعد از گذشت این همه سال ، اشعار وحرفهای دلشون به دل میشینه

وهمه از خوندن کتابهای شعرشون لذت می برند به جز معدود کسانیکه اصلا ذوق واحساس ندارند

انسان همیشه تنهاست وتنها کسی که داره خداست.خدایی که در این نزدیکی است...

خدا را از زندگیمان حذف "Delet "نکنیم

امیدواااااااااااااااااااااارم عاشق بشید وبه خود معشوق حقیقی برسید************

·         صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست وقتی به خدا" پناهنده "می شوید.

·         کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

·         خدا بی  گناه است، در پرونده ی نگاهتان تجدید نظر کنید.

·         و بیهوده گفته اند تنها صداست که می ماند، تنها خداااااااست که می ماند.

چه زیبا سروده قیصر*این شعر راحتما تا آخر  بخونید:

من و خدا

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور


ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا …

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود …

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در بارهی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

شاعر : قیصر امین پور



تاريخ : یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ | ٧:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.