دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هرکس پنج روز نوبت اوست

از دل مجنون که بگذریم وبخواهیم سری هم به لیلی بزنیم.به گوشه ای دیگر از این داستان برمیخوریم

لیلی نیز اسیر عشقی شده که تاکنون آن را تجربه نکرده بود در گوشه ای از اتاقش نشسته و به قیس می اندیشدخیال باطل

جوانی که اکنون میداند بسیار دوستش دارد.کاش میتوانست آتش این عشق را در خود خاموش کند چون توان  وجسارت بیان این عشق را ندارد،خجالتگریه

 با خود می گوید اکنون او کجاست وچه میکند کاش میتوانستم او را ببینم وعاشقانه در چشمانش زل بزنم وبگویم  من نیز اسیر این نگاهمبه من زنگ بزن.کاش این محدودیت ها نبود.در چند برخوردی که با قیس داشته بود سعی کرده بود این عشق را بیان کند وبگونه ای به او بفهماند که من نیز...قلبدل شکسته

کی میشود این فاصله ها ازبین برود.خدایا یعنی تاب خواهم آورد این همه دوری وفراق را

بعد از جنگی که بین قبیله لیلی ومجنون در گرفت وقبیله مجنون پیروز شد.پدر لیلی به این وصلت راضی شد وقرار خواستگاری گذاشته شد.روز وصال نزدیک بود ودل در دل این دو

 دلباخته نبود.روز خواستگاری فرارسید ولیلی خانه را برای پذیرایی از یار آماده کرد.خدایا مدتها منتظر چنین روزی بودم یعنی باور کنم این روز فرا رسیده...مژهبغلمنتظر

معشوق آمد با گل سرخی دردست وقلبی مملو از عشق واشتیاق ، اما نتوانست نگاه یار را تحمل کند.آن هنگام که لیلی در چشمان مجنون خیره  شد .قیس اختیار از دست داد وحرکات

غیر طبیعی او باعث شد پدر لیلی به سلامت عقلانی او شک کند ودخترش را به او نسپارد.افسوسچه روزی  بود.چقدر تلخ، هیچ کدام فکر نمی کردند اینگونه به این سادگی همه چیز تمام شود.

لیلی در کنار مجنون

قیس دیگر طاقت این همه دوری را نداشت.ناکام به سوی جنگلها خزید تا با فریادی خود را تخلیه کند اما لیلی باید به کجا می رفت وبا که راز دل می گفت.مجنون در کنار درختی نشسته بوددل شکستهمتفکرافسوسآخ

 وبا خود میگفت چه راحت همه چیز را از دست دادم  درصورتیکه چند قدمی با یار فاصله داشتم.وای برمن ، همه چیز را خراب کردم/بیچاره لیلی، اکنون در دل او چه میگذرد.

بعد ازسالها آوازه ی دختر سیه چشم لیلی نام در همه جا پیچید ومجنون بود که باعث این شهرت شده بود ویکی از تاجران مشهور بنام ابن سلام به امید بدست آوردن لیلی به قبیله ی

آنها آمد ولیلی را از پدر خواستگاری کرد ولیلی برخلاف میل باطنی به  عقد این جوان درآمد.چقدر سخت بود.لیلی تمام شب را بیدار بود وبه لحظات خوشی که درکنار قیس سپری

کرده بود می اندیشید، خوابآری با خود می اندیشید که دیگر آن نگاه وآن همه عشق وزیبایی را تجربه نخواهد کرد  از این پس چگونه زندگی کنم .

چطور درکنار مردی که اندکی علاقه به او ندارم خوشبخت باشم.نه من تاب نخواهم آورد.ناراحت


آن شب لیلی اجازه نداد ابن سلام به او نزدیک شود وسوگند یاد کرد که اگر به او دست گذارد خود را باخنجر می کشد.ابن سلام هم به پاسخ سلامی از جانب لیلی راضی شد.مجنون که

طاقت وتحمل این همه شکنجه ووجود رقیب را نداشت به سوی بیابان ها پناه برد.بعد از گذشت مدتی اندک از زندگی سرد وبی روح لیلی با ابن سلام ، همسر لیلی به دیار باقی شتافت ولیلی

هم که دگر نه امیدی به زندگی ونه امیدی به سرنوشت وآینده داشت زیاد طاقت نیاورد و...وقت تمام

لیلی را با عشق ناکامش به خاک سپردند .بازندهمجنون سر برآستان دوست نهاد واین اشکها بودند که بی اختیار از گونه هایش سرازیر می شدند.اکنون معشوق مال او شده بود.گفت ای دوست وجان سپرد.گریه

اکنون آن دو بدونه هیچ فاصله ومحدودیتی در کنار هم به آرامش رسیده بودند .خوابحیوانات بخاطر انسی که با مجنون گرفته بودند تا مدتها آن اطراف می چرخیدند واز جسم بی روح این دو دلداده حمایت می کردند.سوال

میدانم اگر این دو به هم می رسیدند هیچ گاه داستانشان وارد کتابها نمی شد .افسانه نمی شد وبرسر زبانها نمی افتاد.اگر به وصل هم می رسیدند اینگونه عاشقانه ...قلب

درستی عشق این دنیا به نرسیدن هاست /به دوری ها وفاصله ها وفراق

 سوالعشقی که مثل آن را دیکر اصلا نمی بینیم ودیگر نیست؟

ممنون از همراهیتون واینکه وقت گذاشتید لبخندلبخند

شاد وعاشق باشیدقلبقلبقلب



تاريخ : چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.