شیخ صنعان پیر عهد خویش بود                 در کمال از هرچه گویم بیش بود

در زمان های بسیار دور پیر عارفی می زیست که در کمال وعرفان سرآمد همگان بود واز نظر عرفان وکرامات زبانزد خاص وعام بود ومریدان بسیار داشت.شیخی که فاصله ی اندکی تا لقاءالله داشت.فرشته

شبی خواب عجیبی دید که در تعبیرش در ماندخواب.کلافهخواب دید درشهر روم بر بتی سجده می کند وچون چند شب مداوم این خواب تکرار شد.در تعبیرش مصمم شد وبه یاران گفت میخواهم به شهر روم سفرکنم وتعبیر خوابم را بیابم.متفکر

به این منظور با چهارصد تن از یاران مخلصش به طرف شهر روم حرکت کردند وپس از گشت وگذار بسیار در روم به ایوان زیبایی رسیدند که دختری خوش منظر وخوش قدوبالا روی آن نشسته بود.قلبدختر لحظه ای نقاب از صورت کنار زد وتیر نگاهش قلب شیخ را نشانه گرفت.

شیخ هرچه کرد جلوی این نگاه بی تدبیر را بگیرد نتوانست ونمی توانست از آن دختر چشم بردارد.سوالقلبقلبقلب

تمام وجودش آتش گرفت.عشق تمام وجودش را فراگرفت.ازآن لحظه دیگر نه خواب داشت نه طاقت دوری یار را، حالش دگرگون شده بود.ابلهقلب

شبی یاران دور شیخ جمع شدند تا او را از این حالت در بیارند.هرکدام نصیحتی کرد و شیخ را موعظه نمود که تو دیگر چرا، اما شیخ اصلا در این حال وهواها نبودوجز نگاه یار چیزی خاطرش نبود.هیپنوتیزمگریه

درانتها همه دانستند کار شیخ از ای حرفها گذشته و...نگرانقلب

شیخ شد خلوت نشین کوی یار و براساس رسم قدیم در طویله ای که نزدیک خانه ی یار بود عزلت گزید و دو ماه در کنار سگان و... سرکرد

تا اینکه دختر فهمید شیخ دل در گروش دارد.خود را به بی خبری زد ونزد شیخ آمد و  گفت:از چه بی تابی ای پیرمرد.

شیخ از عشقش گفت واز بی قراری وفراق و دختر ترسا او را تمسخر کرد وگفت :خجالت بکش اکنون وقت مرگ توست و باید درفکر قبر و مرگ وکافور باشی.

پیر گفت: هرچه میخواهی بگو اما من دست از این عشق برنمی دارم .اینقدر ناز مکن، هرچه گویی میکنم تا تورا بدست آورم.یا دلم را پس بده یا با من بساز

دختر گفت: چهار کار به تو پیشنهاد میکنم اگر یکی از اینها را انجام دهی به وصالم میرسی.باید شراب بخوری یا قرآن بسوزانی یا به بت سجده کنی یا درکل دست از ایمانت بکشی.از خود راضیبازندهشیطانتعجب

سجده کن پیش بت وقرآن بسوز                  خمر نوش ودیده ایمان بدوز

شیخ پذیرفت تا شراب بنوشد و...تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

ادامه داستان آپ بعدی.بچه ها اگه زودبه زود بیایند ومطالب را بخونید زود آپ میکنمقلب

منتظر حضور شما ونظرات ارزشمندتونممممممممممممملبخند



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.