کنار آب وپای بید وطبع شعر ویاری خوش

معاشر دلبر ی شیرین وساقی گلعذاری خوش

الا ای طایر دولت که قدر وقت میدانی

 گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

عروس طبع را زیور زفکر بکر می بندم

بود کز نقش ایامم بدست افتد نگاری خوش

شب صحبت غنیمت دان و دادخوشدلی بستان

که مهتابی دل افروز است وطرف لا له زاری خوش

منی در کاسه ی چشمت ساقی را بنا میزد

 که مستی میکند با عقل ومیاورد خماری خوش

هر آنکس را که برخاطر زعشق دلبری باریست

سپندی گو برآتش نه که داری کار وباری خوش

بغفلت عمر شد حافظ بیا باما بمیخانه

که شنگولان سرمستت بیاموزند کاری خوش

حافظا هنوز هم دقیقا نفهمیده ام برای که می سرودی

تشخیص معشوق ومعبود در شعرهایت بسیار دشوار است .

اما میدانم که عشقت خیلی مقدس بوده وحقیقی که اینگونه ازدل سروده ای.

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.