"مرگ رنگ"

*در قیر شب

دیر گاهی است دراین تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است .

 

رخنه ای نیست در این تاریکی :

در ودیوار به هم پیوسته .

سایه ای لغزد اگر روی زمین

 نقش وهمی است زبندی رسته

نفس آدم ها                                                  

   سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است .

دست جادویی شب

دربه روی من و غم می بندد .

می کنم هرچه تلاش ،

او به من می خندد .

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد وبا دود اندود.

طرح هایی که فکندم شب ،

روز پیدا شد و با پنبه زدود .

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی درطرح لب است

جنبشی نیست دراین خاموشی :

دست ها ،پاها درقیر شب است .

سهراب سپهری



تاريخ : یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : عاشق رهگذر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.