عشق بر سرمجنون چه آورد؟

 

شاید بسیار داستان لیلی ومجنون را شنیده باشید با روایت های مختلف.اینجا یکبار دیگه این داستان را با هم مرور میکنمچشمک

تا دریابیم عشق لیلی ومجنون چگونه عشقی بود وعاقبت چه شد.سوال

هوا تاریک بود ومه همه جا را پوشانده بود.شبی از شبهای سرد زمستان بود وستارگان در سیاهی وتیرگی آسمان چشمک زنان می درخشیدند.همه جا آرام بود به جز قلب جوانی که به زیر آسمان  درتاریکی شب به کناردرختی خزیده بود و سخت به فکر فرورفته بود.به چه می اندیشید؟ به تیر نگاهی که ناخودآگاه اسیرش کرده بود.به چشمان سیاهی که هنوز نمی دانست متعلق به کیست!قلب

 گرمای این عشق دراین سردی بد جوری او را می سوزاند واو سردگم از این نگاه نمی دانست به کجا پناه برد.کلافهبی قرارانه

به آسمان نگریست وبه زیر لب نام محبوب را به زبان آورد.خدایا این چه حسی است که مدتهاست مرا مغلوب خود ساخته ودر برابرش اینچنین عاجزم.آن شب آن جوان تا صبح با خداسخن گفت واز اویاری طلبید.

دیری نگذشت که حالات عجیب وخنده ها وگریه های بی موقعه اش او را درمیان همه رسوا کرد ودیگر کسی  او را قیس نمی خواند وهمه او را مجنون می خواندند واو را دیوانه می پنداشتند.اکنون همه ی قبیله میدانستند که قیس عاشق دختر سیه چشم لیلی نام است که رسیدن به او ...

چون رایت عشق آن جهانگیر                              شد چون مه لیلی آسمان گیر

برداشته دل زکار او بخت                                  درمانده پدر بکار او سخت

خویشان همه در نیاز با او                                 هریک شده چاره ساز با او

بیچارگی ورا چو دیدند                                      در چاره گری زبان کشیدند

گفتند به اتفاق یک سر                                      از کعبه گشاده گردد این در

همه ی قبیله ازجمله دوستان قیس، فامیل وخانواده و... درتلاش جنگ با این عشق بودند ودر هرکجا قیس را میدیدند او را سرزنش میکردند وبابت عشق بسیار ملامت می نمودند.ناراحت

روزی بزرگان قبیله گرد هم آمدند تا چاره ای بیاندیشند ودرنتیجه تصمیم گرفتند او را به مکان مقدسی ببرند تا این عشق از سرش بپرند.غافل از اینکه بدانند این عشق تمام زندگی قیس را تحت شعاع قرار داده است.

پدر مجنون اسباب سفر را فراهم نمود ودست فرزند را گرفت وبسوی خانه ی کعبه روانه شد.

پدر رو به فرزند کرد وگفت :چاره ی عشق تو اینجاست.از خدا بخواه از این کاره بیهوده فارق شوی وبه رستگاری دست یابی از خدا بخواه که از بلای عشق آزاد شوی.مجنون با شنیدن واژه عشق اول گریست وبعد خندید.فرشته

از جای خویش پرید ودست به دامن حلقه ی کعبه شد وگفت:خدایا همه از من میخواهند عشق را فراموش کنم ولی طریقه ی عاشقی اینگونه نیست.من با عشق پرورده شده ام وبه عشق ختم می شوم.قلبخدایا در این عشق مرا سربلند کن ومن را به جایی  برسان که اگر من نماندم عشق من ماندگار باشد.بااینکه از شراب عشق مست مستم اما از این عاشق ترم کن.وقتی پدر حرفهای فرزند را شنید دانست که کار مجنون از عاشقی گذشته آخوعشق او را سخت مبتلا واسیر کردی ورهایی از آن ممکن نیست.تعجبمتفکر

تشویق  قلبممنون همراهی کردید،بقیه داستان در آپ بعدیقلبتشویق

منتظر نظرات زیبای شما هستمممممممهورا

 

 

/ 21 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
alireza

,•’``’•,•’``’•, .’•,`’•,*,•’`,•’ ....`’•,,•’` ___________________-------- _________________.-'.....&.....'-. ________________\.................../ _______________:.....o.....o........; خیلی قشنگ بوود ______________(.........(_............) _______________:.....................: ________________/......__........\ _________________`-._____.-'... ___________________\`"""`'/ __________________\......,...../ _________________\_|\/\/\/..__/ ________________(___|\/\/\//.___) __________________|_______| موفـــــــــــق باشی ___________________)_ |_ (__ ________________(_____|_____) ,•’``’•,•’``’•, .’•,`’•,*,•’`,•’ ....`’•,0,•’

alireza

....`,%%%%%%` ........(¯`°v°´¯) .....`,%%;,%,%%% .........(_.^._) ..,%%; %%% %%% ...`%/% %//%%%_% ..%(%%, %% %/; %% ..%_ %%.%/%__/%% ..,%% / %%;%% .............`| / ...............|(.___;@@;.,..;@@; ...............|.| __@@@.;@@@; ...............|.|____ |/_____ |/___

مینو

سلام اره خوبم ممنونم از محبتت عشق پاک همیشه پاک و مقدس می‌مانه‌اما امروزه‌دیگر نمیشه بهش عشق گفت فقط وفقط هوسه اسمشو گذاشتن عشق با اولین رنجش فیلشون یاد هندوستان میکنه و به دنبال سیه چشم دیگری هستن امروز ادمها مثل کتاب شدن ورق میزنند اگر خوششون امد میخوانند و مدتی هم تحت تاثیر مطلب داخل کتاب قرار میگیرند اما دو باره یه کتاب دیگه و اگر خوششون نیامد کاش در قدم اول کتاب را کنار بزارند اما کتاب را به دست میگیرند هی ورق میزنند ببیند مطلبی پیدا میکنند که براشون خوش بیاد اگر پیدا نکردند بیچاره کتاب چقدر ورق خورد انقدر که ورق ورق شد بعد پرتش میکنند کنار در این جا عشق ها در بند ناکامیست در ای جا دوستی ها مکرو نیرنگ است

افشین

سلام نیلوی من ببخشید این مدت نیومدم پیشت یکی دو روز اومدم وبت باز نمیشد بعدش دیگه کلا یادم رفت بیام شرمندتم[ناراحت][قلب][ماچ] داستان مجنون خوندم واقعا همین کلمه مجنون برازندشه از این عشقا دیگه کم پیدا میشه

asirerozegar

سلام گلم ممنون که بهم دلداری دادی بازم بیا من خیلی تنهام مطالبتم خوندم عالی بود....... [ماچ]

asirerozegar

من تورو لینک کردم تو هم منو با ღ♥آخرعشق کجاست؟؟؟؟♥ღ لینک کن ممنون گلکم[دلشکسته]

asirerozegar

[خوشمزه]مرسی بازم بیا دوست من...مرسی...بیا....مرسی....مرسی........اومدی...مرسی...خوب بود..... مرسی.....لینکم کردی.....مرسی.....فدات...مرسی...منتظرم....مرسی...مرسی....[وحشتناک]

فریال

باسلام ازینکه به وبم سرزدی ممنونم امیدوارم زندگیتان مملو ازعشق و محبت باشد موفق باشی

فریال

با سلام به دوستان گرامی..... طاعات شما قبول باشد ... و مرااز دعا فراموش نکنید که خیلی محتاج دعای شما هستم .... امیدوارم که امام حسین همگی ما را در روز قیامت شفاعت کند .... اللهم ارزقنی شفاعت الحسین یوم الورود .... التماس دعا .... [گریه]