ای بازگشته

 

تنها نگاه بود وتبسم میان ما

تنها نگاه بود وتبسم

 

اما... نه

گاهی که از بت هیجان ها بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین

 

گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من

 

این دوستان پاک ،کز شوق سربه دامن هم می گذاشتند.

وزاین پل بزرگ ،پیوند دستها

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند

 

یک بار نیز یادت اگر باشد وقتی تو راهی سفری بودی

 

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

باهم گریستیم

 

تنها نگاه بود وتبسم میان ما

ما پاک زیستیم

ای سرکشیده از صدف ،سالهای پیش

 

ای بازگشته ازسفر خاطرات دور

آن روزهای خوب .تو آفتاب بودی

بخشنده ،پاک وگرم

 

من مرغ صبح بودم

مست وترانه گو

اما در آن غروب که از هم جداشدیم

شب را شناختیم

 

"فریدون مشیری"

/ 2 نظر / 10 بازدید
Amirreza Zobeiri

وبلاگ خیلی‌ جالبی‌ داری اگر دوست داشتید به وبلاگ من هم سریع بزنید.[گل]

پوریا پارسا

سلام.تصمیم گرفتم شخصی هامو توی یه وبلاگ منتشر کنم.همونطور که همه ی وبلاگ نویسا می دونن ارزش هر نوشته به خواننده های اونه پس دعوتت می کنم یه سری به خونه ی تازه تاسیس ما بزنی.قصد دارم هر روز بنویسم.امیدوارم دوست های خوبی پیدا کنم...